|
طلوع مهتاب
|
||
|
سفری به رویاهای خویشتن |
یک جور غریبی آرامم. مانده ام که آیا اسم این آرامش را می توان
"خوب" گذاشت یا نه؟ همه چیز را تماشا میکنم. نامها ، رویدادها میآیند
و میروند ومن تنها تماشا میکنم. شاد که میشوم حداکثرِ بروز احساساتم
لبخندیست و غمگین که میشوم ، سکوت....
حس میکنم هر چیز گفتنی را دیگران میگویند. نیازی به حرف زدن من نیست.
از گذر زمان، خوب یا بد روزگار، سرعت عبور وقایع و ... و .....
انگار که توی یک ترن نشسته باشم و اینها همه مناظر بیرون پنجره باشد که
با سرعت ازشان رد میشوم.
انگار که توی همین ترن، ساکت و خواب آلوده ام...

ببین چگونه حمل می کند،
پهنهء آسمان را
بر شانه های کو چکش
جویبار...
. .

بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید
شید و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه گویی خواب دیدم
بر صخره ، ازسیب زنخ بر می توان دید
خورشید را بر نیزه کمتر می توان دید
فریادهای خسته سر بر اوج می زد
وادی به وادی خون پاکان موج می زد
از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم
از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند
دست علمدار خدا را قطع کردند
نوباوه گان مصطفی را سر بریدند
مرغان بُستان خدا را سر بریدند
روزی که در جام شفق مُل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید
بعد از آن اعلام برنامه و لو دادن دوستان گرانمایه ی خانم تیمسار !
که با واکنش شدید اللحن روبه رو شدم و آن منجر به حذف قسمت
اعظم " کوتاه نوشته ی دوستیها شد " ، حسابی توی پرم خورد و
ذوق نیمه کورم کور شد تا رسید به امروز ! که دوباره فکر کردم
چیزی بنویسم که بویی از ناخوشی و اسمی از ماه بانو و غش و
ضعفش برای خارجه و خانم طلا و بیماریهایش و خانم سرهنگ و
... نباشد ..که زانوی آهوی بی جفت نلرزد ..و خانم تیمسار از
خشم قرمز نشود و آن چشمهای خوشرنگ و آرام از حدقه در نیاید !
که یاد بچگی هایم می افتم و زهره ام آب میشود . . . بگذریم . . .
. . . .
باران میبارد . شب است و آسمان ابری ست و خانه آرام و گرم .
صدای قطرات باران را روی کولر اتاقم میشنوم ، آرامشی عجیب
در وجودم رخنه میکند. یاد کودکیهایم می افتم . . همان روزهایی
که من هنوز مدرسه نمی رفتم و دلم میخواست یکروز آنقدر بزرگ
شوم که قاطی بچه های مدرسه ی مولوی از این کوچه ی دراز و
بی انتها با فرم زرشکی بد رنگ عبور کنم و دیگر قرار نباشد آنها
را از پشت پنجره ی آشپزخانه نگاه کنم .
این یکی از ترفندهای مادر برای غذا خوردن من بود . نهار مرا و
مرا پشت پنجره ی آشپزخانه میگذاشت مادامی که من سرگرم
بچه های مدرسه هستم نهارم را هم بخورم . . .
مادر به من میگفت : هیچ وقت اجازه ندارم به کوچه بروم و
کوچه یک نگهبان دارد و اسم آن ، آقا موشه است . و من در سن
پنج سالگی ام ، همیشه فکر میکردم که این آقا موشه یک موش
سیاه و پیر و زشت است که با دندانهای بزرگ ، پاهای مرا که
بی اجازه به کوچه می آیم ، می جود . . .این ترس موهوم
همیشه با من بود تا . . .
تا اینکه یک روز من و مادر برای خرید بیرون میرویم ، از قضا در
کوچه با آقا موشه بر میخوریم ! با کمال تعجب و در عین ناباوری ،
زنی بلند قامت و سالار با صورتی گرد و لپهای سرخ ، دندانهای
سفید و ردیف، تر وتازه و سالم به مادر سلام میکند. خدایا عجب
صدای کلفتی دارد ! !
مادر اورا به من معرفی میکند : - آقا موشه !!!
اصلا" باورم نمیشود ! آن صورت روشن و به گونه ، پیش چشمم
سیاه و کدر می آید ، چشمهایش مثل گرگ ، بدجنس ! و
دندانهای زردش عجب توی ذوق می زند و صدایش کانه رعد و
برق ، مرگ آفرین و رعب آور است . .
پشت چادر مادر قایم میشوم . مثل سگ ، از او میترسم .
این ترس تا پایان دبستان با من است . با من میخوابد ، با من
بیدار میشود و صدای بلند خنده هایش در کابوسهای شبانه ام
جای خود را باز میکند ، ومن همیشه دعا میکنم که خدا کند زودتر
بمیرد و هر چه بد و بیراه بلدم به او میگویم ( اما فقط در دلم !)
و همیشه با خودم فکر میکنم که او بویی از مهر و عاطفه نبرده
است . او همان موش پیر و سیاه و زشت است که در جلد
آدمی رفته ! هر چه در خانه گم میشود گردن او می اندازم .
هر چه میشکند ، تقصیر اوست . روح او در پیدا و پنهان خانه جاری
است . یک روز هنگام بازگشت از مدرسه با او روبه رو میشوم
و عین بید میلرزم . تا دم در خانه میدوم . . و آقا موشه از ته
دل میخندد . .
آرزو میکنم آنقدر قدم بلند شود که بتوانم سطل پر از آب سردی
را روی سرش خالی کنم ، تا صدای جیغ بلندش محله را پر
کند و من بگویم : چشمت کور ! می بایست اینقدر بدجنس نباشی . .
. . . .
ازآن زمان ، سالهای زیادی میگذرد ، وقتی به آن دوران و ترسهای
کودکی ام فکر میکنم خنده ام میگیرد . فکر میکنم آقا موشه
زن مهربان و خوش قلبی است و حالا که بزرگ شدم اورا زنی
صبور میدانم . اوعزیمت سه پسرش را تجربه کرده و صدای دورگه و
خشنش دیگر نای دستور دادن و سلام رساندن را ندارد و چشمانش
به اندازه ای دریایی آرام ، مهربان و غمگین است .
سالهاست که کوچه ی ما نگهبان ندارد ، آن نگهبان قویدل و بلند
قامت دیگر پیر و خانه نشین شده است . گویی پیری هم یک نوع
بلاتکلیفی است ، تا کی آدم را مرخص کنند . . .
هر قلب به سینه قبله گاهی دارد
هر قبله برای خود خدایی دارد
اما ز درون خانه می گفت خدا
ایوان نجف عجب صفایی دارد

|
|